ثنا و ثمین و سفرنامه ی عید 1
سلام به دخترای گلم.حالا که دیگه تولدانه ی ثنا جون و خونه تکونی بعد از عیدمون رو پشت سر گذاشتیم،تقریبا وقتم ازاد شده و تصمیم دارم از خاطرات عید بنویسم.ولی چون زیاده در چند پست میذارم تا خسته کننده نباشه.جونم براتون بگه که فردای روزی که ثمین جون رو از بیمارستان مرخص کردیم،از 7 صبح تا 7 غروب من و بابا سر پا بودیم و مشغول بستن چمدونها و اشپزی و کارهای خونه و... بودیم.بالاخره 7 عصر از بوشهر زدیم بیرون.سر راه گفتیم بریم گناوه شاید چند دست لباس برای ثمین بخریم.اخه بچه م نصف شده بود و همه ی لباسهائی که براش خریده بودم گشاد شده بودن براش.ساعت 10 رسیدیم و همه ی مغازه ها داشتن جمع میکردن.فقط تونستم دو تا شلوار براش بخرم و یه کرم برای خودم.تنها حسن گناوه این بود که دور میدون یه هفت سین خیلی بزرگ و زیبا چیده بودن که متاسفانه چون باطریهای دوربین شارژ نداشتن با موبایل عکس گرفتم که تو شب خیلی با کیفیت نیوفتاد.ساعت 2 امیدیه بودیم و بابا کنار زد و دو ساعتی خوابید.بنده ی خدا خیلی خسته بود.منم که از خستگی خوابم نمیبرد 2 شب اس ام اس تبریک برای همه فرستادم.چون تنها فرصتی بود که بیکار بودم و هیچ کار دیگه ای نداشتم.7 صبح دزفول بودیم و ساعت 9 سال تحویل بود.اینقدر خسته بودیم که حتی نتونستیم یه عکس در کنار سفره ی هفت سین خاله مهتاب که خیلی قشنگ بود بندازیم.فکر اینکه شب میخاستیم بریم حنابندون دختر خاله و پسر خاله ی بابا و من هنوز هیچ کاری نکرده بودم خسته و کوفته....وقتی رسیدیم موقع شام بود و یکراست رفتیم سر میز غذا.خوبی عروسی در روزای اول سال اینه که همه ی فامیل رو یکجا میدیدم و همونجا عید مبارکی هم میگفتیم.به ثنا و ثمین خیلی خوش گذشت.ثمین وروجک فقط دوست داشت وسط سالن راه بره و چون ضعیف شده بود هی میافتاد.ثنا هم با دوستاش هی اینور و اونور میدویدن و بازی میکردن.





ثنا و ثمین و سفرنامه ی عید 1
