ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و ثمین و سفرنامه ی عید 1

1391/1/26 17:10
نویسنده : مامانی
1,448 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دخترای گلم.حالا که دیگه تولدانه ی ثنا جون و خونه تکونی بعد از عیدمون رو پشت سر گذاشتیم،تقریبا وقتم ازاد شده و تصمیم دارم از خاطرات عید بنویسم.ولی چون زیاده در چند پست میذارم تا خسته کننده نباشه.جونم براتون بگه که فردای روزی که ثمین جون رو از بیمارستان مرخص کردیم،از 7 صبح تا 7 غروب من و بابا سر پا بودیم و مشغول بستن چمدونها و اشپزی و کارهای خونه و... بودیم.بالاخره 7 عصر از بوشهر زدیم بیرون.سر راه گفتیم بریم گناوه شاید چند دست لباس برای ثمین بخریم.اخه بچه م نصف شده بود و همه ی لباسهائی که براش خریده بودم گشاد شده بودن براش.ساعت 10 رسیدیم و همه ی مغازه ها داشتن جمع میکردن.فقط تونستم دو تا شلوار براش بخرم و یه کرم برای خودم.تنها حسن گناوه این بود که دور میدون یه هفت سین خیلی بزرگ و زیبا چیده بودن که متاسفانه چون باطریهای دوربین شارژ نداشتن با موبایل عکس گرفتم که تو شب خیلی با کیفیت نیوفتاد.ساعت 2 امیدیه بودیم و بابا کنار زد و دو ساعتی خوابید.بنده ی خدا خیلی خسته بود.منم که از خستگی خوابم نمیبرد 2 شب اس ام اس تبریک برای همه فرستادم.چون تنها فرصتی بود که بیکار بودم و هیچ کار دیگه ای نداشتم.7 صبح دزفول بودیم و ساعت 9 سال تحویل بود.اینقدر خسته بودیم که حتی نتونستیم یه عکس در کنار سفره ی هفت سین خاله مهتاب که خیلی قشنگ بود بندازیم.فکر اینکه شب میخاستیم بریم حنابندون دختر خاله و پسر خاله ی بابا و من هنوز هیچ کاری نکرده بودم خسته و کوفته....وقتی رسیدیم موقع شام بود و یکراست رفتیم سر میز غذا.خوبی عروسی در روزای اول سال اینه که همه ی فامیل رو یکجا میدیدم و همونجا عید مبارکی هم میگفتیم.به ثنا و ثمین خیلی خوش گذشت.ثمین وروجک فقط دوست داشت وسط سالن راه بره و چون ضعیف شده بود هی میافتاد.ثنا هم با دوستاش هی اینور و اونور میدویدن و بازی میکردن.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

راضیه دختر عموی مامانی
26 فروردین 91 19:04
وای چه عسکای قشنگی الهی الهی بازم خاش میکنم
خاله جون
26 فروردین 91 23:16
همیشه به شادی عزیزم ماشالله به ثنا جونم وثمین عزیزم. ثمین جونم همیشه سلامت باشی گلم.
مامان پسر خرداد
27 فروردین 91 10:24
سلام به دخترهای گلمون خدای شکر که ثمین حالش خوب شده سال نوتون مبارک باشه
مامان ریحان عسلی
28 فروردین 91 18:41
سلام آخی عزیزم چی کشیدی تو این مدتیه که ثمین بستری بود تو شهر غریب چیکار کردی؟
خوب عروسی بهتون خوش گذشت ماشالا چه ناز شدن هر دو دخترت
سال جدید و با شادی شروع کردی ایشالا همیشه به شادی بری و کادو بدی
آهان من میگم چرا تا اون موقع بیدار بودی و اس ام اس دادی تا نگو خانم تو راه بودن ... یه وقت فک نکنی منو بیدار کردیا نه نه نه من اون موقع بیدار بودم


خدا رو شکر بیشتر از سه روز نشد.تمام ذهنم پیش ثنا بود که خدا رو شکر یه روزش دائیش پیشش بود و یه عصرهم با پرهام اینا سپری کرد.
خدائی دیگه فرصتی بهتر از اون پیدا نکردم برای پیام فرستادن